فرو نشستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. نِ شَ تَ) (مص ل.)<BR>۱- پایین نشستن.<BR>۲- ته نشین شدن.<BR>۳- از شدت چیزی کم شدن.<BR>۴- خاموش شدن.<BR>۵- آرام شدن، تسکین یافتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. نِ شَ تَ) (مص ل.) ۱- پایین نشستن. ۲- ته نشین شدن. ۳- از شدت چیزی کم شدن. ۴- خاموش شدن. ۵- آرام شدن، تسکین یافتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرونشستن . [ ف ُ ن ِ ش َ ت َ] (مص مرکب ) خاموش شدن آتش و هر چیزی که شعله دارد انطفاء : تو آن مشعله ٔ دولتی از برای امیرالمؤمنین که فرونمی نشیند. (تاریخ بیهقی ). ◄ آرام شدن و فروکش کردن فتنه و جز آن : شور جهان بحشمت خواجه فرونشست در هر دلی نشاط بیفزود و غم بکاست . فرخی . میخواهم که همه را بردارم تا این فتنه وفساد فرونشیند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). آتش که تو میکنی محال است کاین دیگ فرونشیند از جوش . سعدی . ◄ برجای خود قرار گرفتن . مقابل فراایستادن : بباید گفت تا رعیت آهسته فرونشیند و هر گروهی بجای خویش باشند. (تاریخ بیهقی ). ◄ پایین رفتن و خوابیدن آماس، موج دریا و جز آن . ◄ ته نشین شدن و درد گشتن . (ناظم الاطباء). ◄ نشستن : مرا ز چشم و سیه زلف یار یاد آمد فرونشستم و بگریستم بزاری زار. فرخی . گفتم که ساعتی به بر من فرونشین گفتا که باد سرد زمانی فرونشان . عنصری .