فرو کشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کُ تَ) (مص م.) خاموش کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کُ تَ) (مص م.) خاموش کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروکشتن . [ ف ُ ک ُ ت َ ] (مص مرکب ) خاموش کردن و انطفاء آتش، شمع، چراغ و جز آن . (از یادداشتهای مؤلف ) : قندیل زرین آفتاب چراغ سیمین مهتاب فروکشت . (سندبادنامه ). ◄ فرونشاندن فتنه را نیز به کنایت گویند : فتنه فروکشتن از او دلپذیر فتنه شدن نیز بر او ناگزیر. نظامی . رجوع به فرونشاندن شود.