فرود آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. وَ یا وُ دَ) (مص م.)۱ - پایین آوردن.<BR>۲- پیاده کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. وَ یا وُ دَ) (مص م.)۱ - پایین آوردن. ۲- پیاده کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرودآوردن . [ ف ُ وَ دَ ] (مص مرکب ) پایین آمدن . بزیر آوردن . (یادداشت بخط مؤلف ). مقابل برآوردن : تیر تو از کلات فرودآورد هزبر تیغ تو از فرات برآرد نهنگ را. دقیقی . ز تختی که هستی فرودآرمت از این پس به کس نیز نشمارمت . فردوسی . تو گفتی کز ستیغ کوه سیلی فرودآرد همی احجار صدمن . منوچهری . به یک کمان دوتیر انداخت و دو مرغ را بدان دو تیر از هوا فرودآورد. (نوروزنامه ). - سر فرودآوردن ؛ سر پایین آوردن . سر بزیر آوردن : نزیبد ترا با چنین سروری که سر جز به طاعت فرودآوری . سعدی . رجوع به فرودآوردن شود. ◄ وارد کردن . منزل دادن کسی را با احترام : پیغامبر ایشان را به خانه ٔ سلمان فارسی فرودآورد. (مجمل التواریخ و القصص ). برسمی که بودش فرودآورید جهاندار پیش سپهبد چمید. فردوسی . فرودآور به درگاه وزیرم فرودآوردن اعشی به باهل . منوچهری . رسول دار رسول را بسرایی که ساخته بودند فرودآورد. (تاریخ بیهقی ). غازی را آنجا برده فرودآوردند. (تاریخ بیهقی ). فرودآرید کآن مهمان عزیز است شما ماهید و خورشید، آن کنیز است . نظامی . که گر مهمان مایی ناز منمای به هر جا کت فرودآرم فرودآی . نظامی . ◄ پیاده کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : فرودآوردش از شبدیز چون ماه فرس را راند حالی بر علفگاه . نظامی . ◄ انزال . تنزیل . استنزال . (منتهی الارب ). فرستادن وحی به پیامبر. رجوع به فروآوردن و فرودآمدن شود.