فروداشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروداشتن . [ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) خم کردن . فروآوردن : چون دو جهان دیده بر او داشتند سر ز پی سجده فروداشتند. نظامی . ◄ رها کردن . - دست فروداشتن ؛ دست کشیدن . چیزی را از دست رها کردن : فروداشت دست از کمربند اوی شگفتی فروماند از بند اوی . فردوسی . ◄ متوقف کردن و مانع حرکت شدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : به دروازه برشان فروداشتند سوی شهرشان هیچ نگذاشتند. فردوسی . و فروداشته است ایشان را به مرو. (تاریخ بیهقی ). زدی دست و پیل دوان را دو پای گرفتی فروداشتی هم بجای . اسدی . نهاد اندر آوردگه، پای پیش سپه را فروداشت بر جای خویش . اسدی . ◄ (اصطلاح موسیقی ) بازایستادن از نواختن . ادامه ندادن نوازندگی و خوانندگی : چون مطربان فروداشتند، او چنگ برگرفت و در پرده ٔ عشاق این قصیده آغاز کرد. (چهارمقاله ). رجوع به فروداشت، برداشت و برداشتن شود.