فرودست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرودست . [ ف ُ دَ ] (اِ مرکب ) خوانندگی و گویندگی را گویند که چند کس آوازها را با هم یکی کنند و کوک سازند و با دائره و امثال آن اصول نگاه دارند. (برهان ). ◄ (ص مرکب ) زیردست . مادون . مقابل بردست و زبردست و بالادست . (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی بود از فرودست تر معتمدان درگاه و رسولیها کردی . (تاریخ بیهقی ). پیشه کن امروز احسان با فرودستان خویش تا زبردستانْت ْ فردا با تو نیز احسان کنند. ناصرخسرو.
فرودست . [ ف ُ دَ ] (اِخ ) ولایت بنگاله را گویند. (برهان ).