فروزش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروزش . [ ف ُ زِ ] (اِمص ) فروز. روشنی : ز قیصر بپرسید و پوزش گرفت بر آن رومیان بر فروزش گرفت . فردوسی . چو از تاج دارا فروزش گرفت همای اندر آن کار پوزش گرفت . فردوسی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروزش . [ ف ُ زِ ] (اِمص ) فروز. روشنی : ز قیصر بپرسید و پوزش گرفت بر آن رومیان بر فروزش گرفت . فردوسی . چو از تاج دارا فروزش گرفت همای اندر آن کار پوزش گرفت . فردوسی .