فروشدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروشدن . [ ف ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فرودآمدن . پایین آمدن . (از ناظم الاطباء). بسوی پایین رفتن . از بلندی پایین رفتن : به گور وی فروشدند و دفن کردندش . (مجمل التواریخ و القصص ). لیکن سوی مرد خرد خوشیهاش زهر است همی چون فروشد از کام . ناصرخسرو. که از دیدن عیش شیرین خلق فرومی شدی آب تلخش بحلق . سعدی . - سر فروشدن ؛ پایین افتادن و فروافتادن سر در حالت شرم و تفکر ومانند آن : خردمند را سر فروشد ز شرم شنیدم که میرفت و میگفت نرم . سعدی . شبی سر فروشد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنرپیشه ام . سعدی . ◄ فرورفتن . (ناظم الاطباء). فرورفتن چیزی به زمین و جز آن : عقیق وار شده ست آن زمین ز بس که ز خون به روی دشت و بیابان فروشده ست آغار. عنصری (دیوان ص ٦٣). زمینش چنان بود که هر ستوری به روی رفتی فروشدی تا گردن . (تاریخ بیهقی ). جرجیس پای بر زمین زد، جمله ٔ بتان در زمین فروشدند. (قصص الانبیاء). ندانیم کز ما در این راه رنج کرا پای خواهد فروشد به گنج . نظامی . فروشد ناگهان پایت به گنجی ز دست افشاندیش بی پای رنجی . نظامی . شبی پای عمرش فروشد به گل طپیدن گرفت از ضعیفیش دل . سعدی . ولیک عذر توان گفت پای سعدی را در این لجن که فروشد نه اولین پایی است . سعدی . گنج قارون که فرومی شود از قهر هنوز خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است . حافظ. - در اندیشه فروشدن ؛ در فکر فرورفتن . تفکر : استادم در اندیشه ٔ دراز فروشد. (تاریخ بیهقی ). - درخود فروشدن ؛ به فکر فرورفتن . تفکر کردن . غمگین بودن : در خود فروشده بود سخت از حد گذشته . (تاریخ بیهقی ). ◄ غوطه خوردن . غوص نمودن در آب . (ناظم الاطباء) : جبرئیل گفت : به چشمه فروشو تا عجایب بینی . فروشد. (قصص الانبیاء). گفت : وقتی به دریای مغرب فروشدم . (قصص الانبیاء). موسی خویشتن در آب افکند و فروشد. (قصص الانبیاء). ◄ غرق شدن : از این ورطه کشتی فروشد هزار که پیدا نشد تخته ای بر کنار. سعدی . ◄ وارد شدن و دخول بجایی . درآمدن . (یادداشت بخط مؤلف ). نزول نمودن . (ناظم الاطباء) : از هرکه به کوی اوفروشد جز من بشمار برنیامد. خاقانی . فائق که ... در اثنای آن حال فروشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ غروب کردن آفتاب و ماه . (ناظم الاطباء) : بس زود برآمد ز فلک کوکب سعدم چه سود که در وقت فروشد چو برآمد. مسعودسعد. اگر آفتاب فروشدی تا روز دیگر همان وقت نشایستی هیچ خوردن . (مجمل التواریخ و القصص ). چو خورشید آوازه ٔ اوبرآمد همانگاه ماه مقنع فروشد. خاقانی . فروشد آفتابش در سیاهی بنه در خاک برداز تخت شاهی . نظامی . بسی برآید و بی ما فروشود خورشید بهار و گاه خزان باشد و گهی مرداد. سعدی . قمر فروشد و صبح دوم جهان بگرفت حیات او چو سر آمد مزید عمر تو باد. سعدی . گو شمع بمیر و مه فروشو که مرا آن شب که تو در کنار باشی روز است . سعدی . ◄ پایان یافتن روز : روز همجنسان فروشد لاجرم روزن دل ز آسمان دربسته ام . خاقانی . ای روز کرم فروشدی زود از ظل عدم ضیات جویم . خاقانی . ◄ مردن . (ناظم الاطباء). درگذشتن : از دهان دین برآمد آه آه چون فروشد ناصر دین، ای دریغ. خاقانی . عمر به او وفا نکرد و به جوانی فروشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ مبهوت شدن . خیره شدن . محو تماشای چیزی شدن : بیاوردند صورت پیش دلبند بر آن صورت فرو شد ساعتی چند. نظامی . ◄ محو شدن و پنهان گشتن : با شکن زلف تو صبر فروشد به غم از نظر چشم تو عقل درآمد بکار. خاقانی . چو آمد زلف شب در عطرسایی به تاریکی فروشد روشنایی . نظامی .