فروغ فرخزاد | اسیر | از یاد رفته
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیدهام خیره به ره ماند و نداد نامهای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته الفت بگسست در دلش جایی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست هر کجا مینگرم، باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده درد عشقست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم بیگمان زودتر از دل برود مرگ باید که مرا دریابد ورنه دردیست که مشکل برود تا لبی بر لب من میلغزد میکشم آه که کاش این او بود کاش این لب که مرا میبوسد لب سوزنده آن بدخو بود میکشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود که چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده که بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم که ز دل بر دارم بار سنگین غم عشقش را شعر، خود جلوهای از رویش شد با که گویم ستم عشقش را مادر، این شانه ز مویم بردار سرمه را پاک کن از چشمانم بکن این پیرهنم را از تن زندگی نیست بجز زندانم تا دو چشمش به رخم حیران نیست به چکار آیدم این زیبایی بشکن این آینه راای مادر حاصلم چیست ز خودآرایی در ببندید و بگویید که من جز از او همه کس بگسستم کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست گر از او نیست، بگویید آن زن دیر گاهیست، در این منزل نیست