فروغ فرخزاد | اسیر | اسیر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو را میخواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس، مرغی اسیرم ز پشت میلههای سرد تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست ز پشت میلهها هر صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم چو من سر میکنم آواز شادی لبش با بوسه میآید به سویم اگرای آسمان، خواهم که یک روز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم کودک گریان چه گویم ز من بگذر، که من مرغی اسیرم من آن شمعم که با سوز دل خویش فروزان میکنم ویرانهای را اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان میکنم کاشانهای را