فروغ فرخزاد | اسیر | بوسه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در دو چشمش گناه میخندید بر رخش نور ماه میخندید در گذرگاه آن لبان خموش شعلهای بیپناه میخندید شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم و گفت: باید از عشق حاصلی برداشت سایهای روی سایهای خم شد در نهانگاه رازپرور شب نفسی روی گونهای لغزید بوسهای شعله زد میان دو لب