فروغ فرخزاد | اسیر | بیمار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
طفلی غنوده در بر من بیمار با گونههای سرخ تب آلوده با گیسوان در هم آشفته تا نیمه شب ز درد نیاسوده هر دم میان پنجه من لرزد انگشتهای لاغر و تبدارش من ناله میکنم که خداوندا جانم بگیر و کم بده آزارش گاهی میان وحشت تنهایی پرسم ز خود که چیست سرانجامش اشکم به روی گونه فرو غلتد چون بشنوم ز ناله خود نامش ای اختران که غرق تماشایید این کودک منست که بیمارست شب تا سحر نخفتم و میبینید این دیده منست که بیدارست یاد آیدم که بوسه طلب میکرد با خندههای دلکش مستانه یا مینشست با نگهی بیتاب در انتظار خوردن صبحانه گاهی به گوش من رسد آوایش ماما دلم ز فرط تعب سوزد بینم درون بستر مغشوشی طفلی میان آتش تب سوزد شب خامش است و در بر من نالد او خسته جان ز شدت بیماری بر اضطراب و وحشت من خندد تک ضربههای ساعت دیواری