فروغ فرخزاد | اسیر | دختر و بهار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد میبرم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی تو را با هر چه طالبی به خدا میخرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفهای با ناز میگشود دو چشمان بسته را میشست کاکلی به لب آب نقره فام آن بالهای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد وز امواج خندهاش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود و موج به نرمی از او رمید خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم! خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گویی میان مجمری از خون نشسته بود میرفت روز و خیره در اندیشهای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود