فروغ فرخزاد | اسیر | خواب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب به روی شیشههای تار مینشست آرام چون خاکستری تبدار باد نقش سایهها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد پیچ نیلوفر چو دودی موج میزد بر سر دیوار در میان کاجها جادوگر مهتاب با چراغ بیفروغش میخزید آرام گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد من خزیدم در دل بستر خسته از تشویش و خاموشی گفتمای خواب، ای سر انگشت کلید باغهای سبز چشمهایت برکه تاریک ماهیهای آرامش کولبارت را به روی کودک گریان من بگشا و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پریهای فراموشی