فروغ فرخزاد | اسیر | شب و هوس
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمیآید اندوهگین و غمزده میگویم شاید ز روی ناز نمیآید چون سایه گشته خواب و نمیافتد در دامهای روشن چشمانم میخواند آن نهفته نامعلوم در ضربههای نبض پریشانم مغروق این جوانی معصومم مغروق لحظههای فراموشی مغروق این سلام نوازشبار در بوسه و نگاه و همآغوشی میخواهمش در این شب تنهایی با دیدگان گمشده در دیدار با درد، درد ساکت زیبایی سرشار، از تمامی خود سرشار میخواهمش که بفشردم بر خویش بر خویش بفشرد من شیدا را بر هستیم بپیچد، پیچد سخت آن بازوان گرم و توانا را در لابلای گردن و موهایم گردش کند نسیم نفسهایش نوشد، بنوشد که بپیوندم با رود تلخ خویش به دریایش وحشی و داغ و پر عطش و لرزان چون شعلههای سرکش بازیگر در گیردم، به همهمه در گیرد خاکسترم بماند در بستر در آسمان روشن چشمانش بینم ستارههای تمنا را در بوسههای پر شررش جویم لذات آتشین هوسها را میخواهمش دریغا، میخواهم میخواهمش به تیره، به تنهایی میخوانمش به گریه، به بیتابی میخوانمش به صبر، شکیبایی لب تشنه میدود نگهم هر دم در حفرههای شب، شب بیپایان او، آن پرنده، شاید میگرید بر بام یک ستاره سرگردان