فروغ فرخزاد | اسیر | شراب و خون
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کردهام در ساز خویش چنگ اندوهم، خدا را، زخمهای زخمهای، تا برکشم آواز خویش برلبانم قفل خاموشی زدم با کلیدی آشنا بازش کنید کودک دل رنجه دست جفاست با سر انگشت وفا نازش کنید پر کن این پیمانه راای هم نفس پر کن این پیمانه را از خون او مست مستم کن چنان کز شور می باز گویم قصه افسون او رنگ چشمش را چه میپرسی ز من رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد آتشی کز دیدگانش سر کشید این دل دیوانه را دربند کرد از لبانش کی نشان دارم به جان جز شرار بوسههای دلنشین بر تنم کی مانده از او یادگار جز فشار بازوان آهنین من چه میدانم سر انگشتش چه کرد در میان خرمن گیسوی من آنقدر دانم که این آشفتگی زان سبب افتاده اندر موی من آتشی شد بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ایمانم گرفت رفته بود از دست من دامان صبر چون ز پا افتادم آسانم گرفت گم شدم در پهنه صحرای عشق در شبی چون چهره بختم سیاه ناگهان بیآنکه بتوانم گریخت بر سرم بارید باران گناه مست بودم، مست عشق و مست ناز مردی آمد قلب سنگم را ربود بس که رنجم داد و لذت دادمش ترک او کردم چه میدانم که بود مستیم از سر پرید، ای همنفس بار دیگر پرکن این پیمانه را خون بده، خون دل آن خودپرست تا به پایان آرم این افسانه را