فروغ فرخزاد | تولدی دیگر | غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون سنگها صدای مرا گوش میکنی سنگی و ناشنیده فراموش میکنی رگبار نو بهاری و خواب دریچه را از ضربههای وسوسه مغشوش میکنی دست مرا که ساقه سبز نوازش است با بر گهای مرده هم آغوش میکنی گمراهتر از روح شرابی و دیده را در شعله مینشانی و مدهوش میکنی ای ماهی طلایی مرداب خون من خوش باد مستیت، که مرا نوش میکنی تو دره بنفش غروبی که روز را بر سینه میفشاری و خاموش میکنی در سایهها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟