فروغ فرخزاد | تولدی دیگر | معشوق من
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
معشوق من با آن تن برهنه بیشرم بر ساقهای نیرومندش چون مرگ ایستاد خطهای بیقرار مورب اندامهای عاصی او را در طرح استوارش دنبال میکنند معشوق من گویی ز نسلهای فراموش گشته است گویی که تاتاری در انتهای چشمانش پیوسته در کمین سواریست گویی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش مجذوب خون گرم شکاریست معشوق من همچون طبیعت مفهوم ناگزیر صریحی دارد او با شکست من قانون صادقانه قدرت را تأیید میکند او وحشیانه آزادست مانند یک غریزه سالم در عمق یک جزیره نامسکون او پاک میکند با پارههای خیمه مجنون از کفش خود غبار خیابان را معشوق من همچون خداوندی، در معبد نپال گویی از ابتدای وجودش بیگانه بوده است او مردیست از قرون گذشته یادآور اصالت زیبایی او در فضای خود چون بوی کودکی پیوسته خاطرات معصومی را بیدار میکند او مثل یک سرود خوش عامیانه است سرشار از خشونت و عریانی او با خلوص دوست میدارد ذرات زندگی را ذرات خاک را غمهای آدمی را غمهای پاک را او با خلوص دوست میدارد یک کوچه باغ دهکده را یک درخت را یک ظرف بستنی را یک بند رخت را معشوق من انسان ساده ایست انسان سادهای که من او را در سرزمین شوم عجایب چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت در لابلای بوته پستانهایم پنهان نمودهام