فروغ فرخزاد | دیوار | آبتنی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز پیکر خود را به آب چشمه بشویم وسوسه میریخت بر دلم شب خاموش تا غم دل را به گوش چشمه بگویم آب خنک بود و موجهای درخشان ناله کنان گرد من به شوق خزیدند گویی با دستهای نرم و بلورین جان و تنم را به سوی خویش کشیدند بادی از آن دورها وزید و شتابان دامنی از گل به روی گیسوی من ریخت عطر دلاویز و تند پونه وحشی از نفس باد در مشام من آویخت چشم فروبستم و خموش و سبکروح تن به علفهای نرم و تازه فشردم همچو زنی که غنوده در بر معشوق یکسره خود را به دست چشمه سپردم روی دو ساقم لبان مرتعش آب بوسه زن و بیقرار و تشنه و تب دار ناگه در هم خزید… راضی و سرمست جسم من و روح چشمه سار گنه کار