فروغ فرخزاد | تولدی دیگر | گذران
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر آه، اکنون دیریست که فرو ریخته در من، گویی، تیره آواری از ابر گران چو میآمیزم، با بوسه تو روی لبهایم، میپندارم میسپارد جان، عطری گذران آن چنان آلوده ست عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم میلرزد چون تو را مینگرم مثل این است که از پنجرهای تک درختم را، سرشار از برگ، در تب زرد خزان مینگرم مثل این است که تصویری را روی جریانهای مغشوش آب روان مینگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار که فراموش کنم. تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت آگاهی؟ بگذار که فراموش کنم