فروغ فرخزاد | دیوار | اعتراف
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشان را میکشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتار خواهشی جانسوز از خدا راه چاره میجویم پارساوار در برابر تو سخن از زهد و توبه میگویم آه… هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست هر چه گفتم دروغ بود، دروغ کی تو را گفتم آنچه دلخواهست تو برایم ترانه میخوانی سخنت جذبهای نهان دارد گوئیا خوابم و ترانه تو از جهانی دگر نشان دارد شاید این را شنیدهای که زنان در دل (آری) و (نه) به لب دارند ضعف خود را عیان نمیسازند راز دار و خموش و مکارند آه، من هم زنم، زنی که دلش در هوای تو میزند پر و بال دوستت دارمای خیال لطیف دوستت دارمای امید محال