فروغ فرخزاد | دیوار | اندوه تنهایی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینهام دستی دانه اندوه میکارد مو سپید آخر شدیای برف تا سرانجامم چنین دیدی در دلم باریدی… ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست میلرزد روحم از سرمای تنهایی میخزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمیبخشی عشق، ای خورشید یخ بسته سینهام صحرای نومیدیست خستهام، از عشق هم خسته غنچه شوق تو هم خشکید شعر، ای شیطان افسونکار عاقبت زین خواب درد آلود جان من بیدار شد، بیدار بعد از او بر هر چه رو کردم دیدم افسون سرابی بود آنچه میگشتم به دنبالش وای بر من، نقش خوابی بود ای خدا… بر روی من بگشای لحظهای درهای دوزخ را. تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را؟ دیدمای بس آفتابی را کو پیاپی در غروب افسرد آفتاب بیغروب من! ای دریغا، در جنوب! افسرد بعد از او دیگر چی میجویم؟ بعد از او دیگر چه میپایم؟ اشک سردی تا بیافشانم گور گرمی تا بیاسایم پشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینهام دستی دانه اندوه میکارد