فروغ فرخزاد | دیوار | ترس
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب تیره و ره دراز و من حیران فانوس گرفته او به راه من بر شعله بیشکیب فانوسش وحشت زده میدود نگاه من بر ما چه گذشت؟ کس چه میداند در بستر سبزههایتر دامان گویی که لبش به گردنم آویخت الماس هزار بوسه سوزان بر ما چه گذشت؟ کس چه میداند من او شدم… او خروش دریاها من بوته وحشی نیازی گرم او زمزمه نسیم صحراها من تشنه میان بازوان او همچون علفی ز شوق روییدم تا عطر شکوفههای لرزان را در جام شب شکفته نوشیدم باران ستاره ریخت بر مویم از شاخه تک درخت خاموشی در بستر سبزههایتر دامان من ماندم و شعلههای آغوشی میترسم از این نسیم بیپروا گر با تنم این چنین در آویزد ترسم که ز پیکرم میان جمع عطر علف فشرده برخیزد