فروغ فرخزاد | دیوار | تشنه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من گلی بودم در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون در شبی تاریک روییدم تشنه لب بر ساحل کارون بر تنم تنها شراب شبنم خورشید میلغزید یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش سرزنش میکرد دستی را که از هر شاخه سر سبز غنچه نشکفتهای میچید پیکرم فریاد زیبایی در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویایی که نسیم رهگذر در گوش من میگفت (آفتابش رنگ شاد دیگری دارد) عاقبت من بیخبر از ساحل کارون رخت بر چیدم در ره خود بس گل پژمرده را دیدم چشمهاشان چشمه خشک کویر غم تشنه یک قطره شبنم من به آنها سخت خندیدم تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید تک چراغ شهر رویاها من در آنجا گرم و خواهشبار از زمینی سخت روییدم نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من محو شد در رنگ هر گلبرگ رنگ درد من منتظر بودم که بگشاید به رویم آسمان تار دیدگان صبح سیمین را تا بنوشم از لب خورشید نور افشان شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را لیکنای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویاها نور خورشیدی زیر پایم بوتههای خشک با اندوه مینالند (چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است) خوب میدانم که دیگر نیست امیدی نیست امیدی محو شد در جنگل انبوه تاریکی چون رگ نوری طنین آشنای من قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار از نگاه خسته ابری به پای من من گل پژمردهای هستم چشمهایم چشمه خشک کویر غم تشنه یک بوسه خورشید تشنه یک قطره شبنم