فروغ فرخزاد | دیوار | شکست نیاز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آتشی بود و فسرد رشتهای بود و گسست دل چو از بند تو رست جام جادویی اندوه شکست آمدم تا به تو آویزم لیک دیدم که تو آن شاخه بیبرگی لیک دیدم که تو بر چهره امیدم خنده مرگی وه چه شیرینست بر سر گور توای عشق نیاز آلود پای کوبیدن وه چه شیرینست از توای بوسه سوزنده مرگ آور چشم پوشیدن وه چه شیرینست از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن در به روی غم دل بستن که بهشت اینجاست به خدا سایه ابر و لب کشت اینجاست تو همان به، که نیندیشی به من و درد روانسوزم که من از درد نیاسایم که من از شعله نیفروزم