فروغ فرخزاد | دیوار | شوق
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟ چهرهام را بنگر تا به تو پاسخ گوید اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز چه ره آورد سفر دارمای مایه عمر؟ سینهای سوخته در حسرت یک عشق محال نگهی گمشده در پرده رویایی دور پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال چه ره آورد سفر دارم… ای مایه عمر؟ دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز بوسهای داغتر از بوسه خورشید جنوب ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده تست در دل کوچه و بازار شدم سرگردان عاقبت رفتم و گفتم که تو را هدیه کنم پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان چو در آیینه نگه کردم، دیدم افسوس جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید دست بر دامن خورشید زدم تا بر من عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید حالیا… این منم این آتش جانسوز منم ای امید دل دیوانه اندوه نواز بازوان را بگشا تا که عیانت سازم چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز