فروغ فرخزاد | دیوار | قهر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نگه دگر به سوی من چه میکنی؟ چو در بر رقیب من نشستهای به حیرتم که بعد از آن فربیها تو هم پی فریب من نشستهای به چشم خویش دیدم آن شبای خدا که جام خود به جام دیگری زدی چو فال حافظ آن میانه باز شد تو فال خود به نام دیگری زدی برو… برو… به سوی او، مرا چه غم تو آفتابی… او زمین… من آسمان بر او بتاب ز آنکه من نشستهام به ناز روی شانه ستارگان بر او بتاب زآنکه گریه میکند در این میانه قلب من به حال او کمال عشق باشد این گذشتها دل تو مال من، تن تو مال او تو که مرا به پردهها کشیدهای چگونه ره نبردهای به راز من؟ گذشتم از تن تو زآنکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من اگر بسویت این چنین دویدهام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بیفروغ من خیال عشق خوشتر از خیال تو کنون که در کنار او نشستهای تو و شراب و دولت وصال او! گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد تن تو ماند و عشق بی زوال او!