فروغ فرخزاد | دیوار | موج
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو در چشم من همچو موجی خروشنده و سرکش و ناشکیبا که هر لحظهات میکشاند به سویی نسیم هزار آرزوی فریبا تو موجی تو موجی و دریای حسرت مکانت پریشان رنگین افقهای فردا نگاه مه آلوده دیدگانت تو دائم به خود در ستیزی تو هرگز نداری سکونی تو دائم ز خود میگریزی تو آن ابر آشفته نیلگونی چه میشد خدا یا… چه میشد اگر ساحلی دور بودم؟ شبی با دو بازوی بگشوده خود تو را میربودم… تو را میربودم