فروغ فرخزاد | دیوار | نغمه درد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در منی و این همه ز من جدا با منی و دیدهات به سوی غیر بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غیر غرق غم دلم به سینه میتپد با تو بیقرار و بیتو بیقرار وای از آن دمی که بیخبر ز من بر کشی تو رخت خویش از این دیار سایه تو ام به هر کجا روی سر نهادهام به زیر پای تو چون تو در جهان نجستهام هنوز تا که برگزینمش به جای تو شادی و غم منی به حیرتم خواهم از تو… در تو آورم پناه موج وحشیم که بیخبر ز خویش گشتهام اسیر جذبههای ماه گفتی از تو بگسلم… دریغ و درد رشته وفا مگر گسستنی است؟ بگسلم ز خویش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستنی است؟ دیدمت شبی به خواب و سرخوشم وه… مگر به خوابها ببینمت غنچه نیستی که مست اشتیاق خیزم و ز شاخهها بچینمت شعله میکشد به ظلمت شبم آتش کبود دیدگان تو ره مبند… بلکه ره برم به شوق. در سراچه غم نهان تو