فروغ فرخزاد | دیوار | گمشده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بعد از آن دیوانگیهاای دریغ باورم ناید که عاقل گشتهام گوییا (او) مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشتهام هر دم از آیینه میپرسم ملول چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟ لیک در آینه میبینم که، وای سایهای هم زآنچه بودم نیستم همچو آن رقاصه هندو به ناز پای میکوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیدهام از نور خویش ره نمیجویم به سوی شهر روز بیگمان در قعر گوری خفتهام گوهری دارم ولی آن را ز بیم در دل مردابها بنهفتهام میروم… اما نمیپرسم ز خویش ره کجا…؟ منزل کجا…؟ مقصود چیست؟ بوسه میبخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست (او) چو در من مرد، نا گه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوییا شب با دو دست سرد خویش روح بیتاب مرا در بر گرفت آه… آری… این منم… اما چه سود (او) که در من بود، دیگر نیست، نیست میخروشم زیر لب دیوانه وار (او) که در من بود، آخر کیست، کیست؟