فروغ فرخزاد | دیوار | یاد یک روز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خفته بودیم و شعاع آفتاب بر سراپامان به نرمی میخزید روی کاشیهای ایوان دست نور سایه هامان را شتابان میکشید موج رنگین افق پایان نداشت آسمان از عطر روز آکنده بود گرد ما گویی حریر ابرها پردهای نیلوفری افکنده بود (دوستت دارم) خموش و خسته جان باز هم لغزید بر لبهای من لیک گویی در سکوت نیمروز گم شد از بیحاصلی آوای من ناله کردم: آفتاب… ای آفتاب بر گل خشکیدهای دیگر متاب تشنه لب بودیم و او ما را فریفت در کویر زندگانی چون سراب در خطوط چهرهاش نا گه خزید سایههای حسرت پنهان او چنگ زد خورشید بر گیسوی من آسمان لغزید در چشمان او آه… کاش آن لحظه پایانی نداشت در غم هم محو و رسوا میشدیم کاش با خورشید میآمیختیم کاش همرنگ افقها میشدیم