فروغ فرخزاد | عصیان | رهگذر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یکی مهمان ناخوانده، ز هر درگاه رانده، سخت وامانده، رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبار آلود نهاده سر به روی سینه رنگین کوسنهایی که من در سالهای پیش همه شب تا سحر میدوختم با تارهای نرم ابریشم هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش و چون خاموش میافتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم گیاهی سبز میرویید در مرداب رویاهای شیرینم ز دشت آسمان گویی غبار نور بر میخاست گل خورشید میآویخت بر گیسوی مشکینم نسیم گرم دستی، حلقهای را نرم میلغزاند در انگشت سیمینم لبی سوزنده لبهای مرا با شوق میبوسید و مردی مینهاد آرام، با من سر به روی سینه خاموش کوسنهای رنگینم کنون مهمان ناخوانده، ز هر درگاه رانده، سخت وامانده بر آنها میفشارد دیدگان گرم خوابش را آه، من باید به خود هموار سازم تلخی زهر عتابش را و مست از جامهای باده میخواند: که آیا هیچ باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست یا برای رهروی خسته در دل این کلبه خاموش عطر آگین زیبا جای خوابی هست؟