فروغ فرخزاد | عصیان | زندگی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آهای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو، ای شعر گرم در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز باده روزند با هزاران جوانه میخواند بوته نسترن سرود تو را هر نسیمی که میوزد در باغ میرساند به او درود تو را من تو را در تو جستجو کردم نه در آن خوابهای رویایی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم، پر شدم ز زیبایی پر شدم از ترانههای سیاه پر شدم از ترانههای سپید از هزاران شرارههای نیاز از هزاران جرقههای امید حیف از آن روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم پوچ پنداشتم فریب تو را ز تو ماندم، تو را هدر کردم غافل از آنکه تو به جایی و من همچو آبی روان که در گذرم گمشده در غبار شوم زوال ره تاریک مرگ میسپرم آه، ای زندگی من آینهام از تو چشمم پر از نگاه شود ورنه گر مرگ بنگرد در من روی آیینهام سیاه شود عاشقم، عاشق ستاره صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام توست بر آن میمکم با وجود تشنه خویش خون سوزان لحظههای تو را آنچنان از تو کام میگیرم تا به خشم آورم خدای تو را!