فروغ فرخزاد | عصیان | ظلمت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله آن غرفه عاج ای دریغا که زما بس دور است لحظهها را دریاب چشم فردا کور است نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایانست شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابانست می فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی او در اینجاست نهان میدرخشد در می گر به هم آویزیم ما دو سرگشته تنها، چون موج به پناهی که تو میجویی، خواهیم رسید اندر آن لحظه جادویی اوج!