فروغ فرخزاد | عصیان | عصیان (بندگی)
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر لبانم سایهای از پرسشی مرموز در دلم دردیست بیآرام و هستی سوز راز سرگردانی این روح عاصی را با تو خواهم در میان بگذاردن، امروز گر چه از درگاه خود میرانیم، اما تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی سرگذشت تیره من، سرگذشتی نیست کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی نیمه شب گهوارهها آرام میجنبند بیخبر از کوچ دردآلود انسانها دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان میکشد پاروزنان در کام طوفانها چهرههایی در نگاهم سخت بیگانه خانههایی بر فرازش اشک اخترها وحشت زندان و برق حلقه زنجیر - داستانهایی ز لطف ایزد یکتا! سینه سرد زمین و لکههای گور هر سلامی سایه تاریک بدرودی دستهایی خالی و در آسمانی دور زردی خورشید بیمار تب آلودی جستجویی بیسرانجام و تلاشی گنگ جادهای ظلمانی و پایی به ره خسته نه نشان آتشی بر قلههای طور نه جوابی از ورای این در بسته آه… آیا نالهام ره میبرد در تو؟ تا زنی بر سنگ، جام خود پرستی را یک زمان با من نشینی، با من خاکی از لب شعرم بنوشی درد هستی را سالها در خویش افسردم، ولی امروز شعله سان سر میکشم تا خرمنت سوزم یا خمش سازی خروش بیشکیبم را یا تو را من شیوهای دیگر بیاموزم دانم از درگاه خود میرانیم، اما تا من اینجا بنده، تو آنجا، خدا باشی سرگذشت تیره من، سرگذشتی نیست کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی چیستم من؟ زاده یک شام لذتبار ناشناسی پیش میراند در این راهم روزگاری پیکری بر پیکری پیچید من به دنیا آمدم، بیآنکه خود خواهم کی رهایم کردهای، تا با دوچشم باز برگزینم قالبی، خود از برای خویش؟ تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را خود به آزادی نهم در راه، پای خویش من به دنیا آمدم تا در جهان تو حاصل پیوند سوزان دو تن باشم پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم؟ من به دنیا آمدم بیآنکه من باشم روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت ظلمت شبهای کور دیرپای تو روزها رفتند و آن آوای لالایی مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو کودکی همچون پرستوهای رنگین بال رو به سوی آسمانهای دگر پر زد نطفه اندیشه در مغزم به خود جنبید میهمانی بیخبر انگشت بر در زد میدویدم در بیابانهای وهم انگیز مینشستم در کنار چشمهها سرمست میشکستم شاخههای راز را، اما از تن این بوته هر دم شاخهای میرست راه من تا دور دست دشتها میرفت من شناور در شط اندیشههای خویش میخزیدم در دل امواج سرگردان میگسستم بند ظلمت را ز پای خویش عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم، چیستم من؟ از کجا آغاز مییابم؟ گر سرا پا نور گرم زندگی هستم از کدامین آسمان راز میتابم؟ از چه میاندیشم اینسان روز و شب خاموش؟ دانه اندیشه را در من که افشانده است؟ چنگ در دست من و من چنگی مغرور یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است؟ گر نبودم یا به دنیای دگر بودم باز آیا قدرت اندیشهام میبود؟ باز آیا میتوانسم که ره یابم در معماهای این دنیای رازآلود؟ ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ سایه افکندی بر آن (پایان) و دانستم پای تا سر هیچ هستم، هیچ هستم، هیچ سایه افکندی بر آن (پایان) و در دستت ریسمانی بود و آن سویش به گردنها میکشیدی خلق را در کوره راه عمر چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا میکشیدی خلق را در راه و میخواندی: (آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد هر که شیطان را به جایم بر گزیند او آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد.) خویش را آیینهای دیدم تهی از خویش هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو گاه نقش قدرتت، گه نقش بیدادت گاه نقش دیدگان خودپرست تو گوسپندی در میان گله سرگردان آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده! آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی می زده در گوشهای آرام آسوده میکشیدی خلق را در راه و میخواندی: آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد هر که شیطان را به جایم برگزیند، او آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد. آفریدی خود تو این شیطان ملعون را عاصیش کردی و او را سوی ما راندی این تو بودی، این تو بودی کز یکی شعله دیوی اینسان ساختی، در راه بنشاندی مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد با سرانگشتان شومش آتش افروزد لذتی وحشی شود در بستری خاموش بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش شعر شد، فریاد شد، عشق و جوانی شد عطر گلها شد به روی دشتها پاشید رنگ دنیا شد، فریب زندگانی شد موج شد بر دامن مواج رقاصان آتش می شد درون خم به جوش آمد آن چنان در جان می خواران خروش افکند تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید لرزه شد بر سینههای سیمگون افتاد خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد سحر آوازش در این شبهای ظلمانی هادی گم کرده راهان در بیابان شد بانگ پایش در دل محرابها رقصید برق چشمانش چراغ رهنوردان شد هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش در ره زیبا پرستانش رها کردی آن گه از فریادهای خشم و قهر خویش گنبد مینای ما را پر صدا کردی چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی ما به پای افتاده در راه سجود تو رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان سرگذشت تیره قوم (ثمود) تو خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی تندباد خشم تو بر قوم (لوط) آمد سوختیشان، سوختی با برق سوزانی وای از این بازی، از این بازی درد آلود از چه ما را این چنین بازیچه میسازی؟ رشته تسبیح و در دست تو میچرخیم گرم میچرخانی و بیهوده میتازی چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد با (خطا)، این لفظ مبهم، آشنا گشتیم تو خطا را آفریدی، او به خود جنبید تاخت بر ما، عاقبت نفس خطا گشتیم گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود؟ هیچ در این روح طغیان کرده عاصی زو نشانی بود، یا آوای پایی بود؟ تو من و ما را پیاپی میکشی در گود تا بگویی میتوانی این چنین باشی تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم بر سر ما پتک سرد آهنین باشی چیست این شیطان از درگاهها رانده؟ در سرای خامش ما میهمان مانده بر اثیر پیکر سوزندهاش دستی عطر لذتهای دنیا را بیافشانده چیست او، جز آن چه تو میخواستی باشد تیره روحی، تیره جانی، تیره بینایی تیره لبخندی بر آن لبهای بیلبخند تیره آغازی، خدایا، تیره پایانی میل او کی مایه این هستی تلخست؟ رأی او را کی از او در کار پرسیدی؟ گر رهایش کرده بودی تا به خود باشد هرگز از او در جهان نقشی نمیدیدی ای بسا شبها که در خواب من آمد او چشمهایش چشمههای اشک و خون بودند سخت مینالید و میدیدم که بر لبهاش نالههایش خالی از رنگ فسون بودند شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا گوشهای میجست تا از خود رها گردد پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان قدرتی میخواست تا از خود جدا گردد ای بسا شبها که با من گفتگو میکرد گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است: شیطان: تف بر این هستی، بر این هستی دردآلود تف بر این هستی که این سان نفرت انگیزست خالق من او، و او هر دم به گوش خلق از چه میگوید چنان بودم، چنین باشم من اگر شیطان مکارم گناهم چیست؟ او نمیخواهد که من چیزی جز این باشم دوزخش در آرزوی طعمهای میسوخت دام صیادی به دستم داد و رامم کرد تا هزاران طعمه در دام افکنم، ناگاه عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد دوزخش در آرزوی طعمهای میسوخت منتظر، برپا، ملکهای عذاب او نیزههای آتشین و خیمههای دود تشنه قربانیان بیحساب او میوه تلخ درخت وحشی (زقوم) همچنان بر شاخهها افتاده بیحاصل آن شراب از حمیم دوزخ آغشته نازده کس را شرار تازهای در دل دوزخش از ضجههای درد خالی بود دوزخش بیهوده میتابید و میافروخت تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد او به من رسم فریب خلق را آموخت من چه هستم؟ خود سیه روزی که بر پایش بندهای سرنوشتی تیره پیچیده ای مریدان من، ای گمگشتگان راه راه ما را او گزیده، نیک سنجیده ای مریدان من، ای گمگشتگان راه راه، راهی نیست تا راهی به او جوییم تا به کی در جستجوی راه میکوشید؟ راه ناپیداست، ما خود راهی اوییم ای مریدان من، ای نفرین او بر ما ای مریدان من، ای فریاد ما از او ای همه بیداد او، بیداد او بر ما ای سراپا خندههای شاد ما از او ما نه دریاییم تا خود موج خود گردیم ما نه طوفانیم تا خود خشم خود باشیم ما که از چشمان او بیهوده افتادیم از چه میکوشیم تا خود چشم خود باشیم؟ ما نه آغوشیم، تا از خویشتن سوزیم ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم ما نه (ما) هستیم تا بر ما گنه باشد ما نه (او) هستیم تا از خویشتن ترسیم ما اگر در دام نا افتاده میرفتیم دام خود را با فریبی تازه میگسترد او برای دوزخ تبدار سوزانش طعمههایی تازه در هر لحظه میپرورد ای مریدان من، ای گمگشتگان راه من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم گر چه او کوشیده تا خوابم کند، اما (من که شیطانم، دریغا، سخت بیدارم) ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت اشک باریدم، پیاپی اشک باریدم ای بسا شبها که من لبهای شیطان را چون ز گفتن مانده بود، آرام بوسیدم ای بسا شبها که بر آن چهره پرچین دستهایم با نوازشها فرود آمد ای بسا شبها که تا آوای او برخاست زانوانم بیتأمل در سجود آمد ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ آرزو میکرد تا یک دم برون باشد آرزو میکرد تا روح صفا گردد نی خدای نیمی از دنیای دون باشد بارالها، حاصل این خود پرستی چیست؟ (ما که خود افتادگان زار مسکینیم) ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار نقش دستی، نقش جادویی نمیبینیم ساختی دنیای خاکی را و میدانی پای تا سر جز سرابی، جز فریبی نیست ما عروسکها و دستان تو دربازی کفر ما، عصیان ما، چیز غریبی نیست شکر گفتی گفتنت، شکر تو را گفتیم لیک دیگر تا به کی شکر تو را گوییم راه میبندی و میخندی به ره پویان در کجا هستی، کجا، تا در تو ره جوییم؟ ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم پس دگر افسانه روز قیامت چیست؟ پس چرا در کام دوزخ سخت میسوزیم؟ این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست؟ این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان سر به سر آتش، سراپا نالههای درد بس غل و زنجیرهای تفته بر پاها از غبار جسمها، خیزنده دودی سرد خشک وتر با هم میان شعلهها در سوز خرقه پوش زاهد و رند خراباتی می فروش بیدل و میخواره سرمست ساقی روشنگر و پیر سماواتی این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان باز آنجا دوزخی در انتظار ماست بیپناهانیم و دوزخبان سنگین دل هر زمان گوید که در هر کار یار ماست! یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی آن که از بخت سیاهش نام (شیطان) بود آن که در کار تو و عدل تو حیران بود هر چه او میگفت، دانستم، نه جز آن بود این منم آن بنده عاصی که نامم را دست تو با زیور این گفتهها آراست وای بر من، وای بر عصیان و طغیانم گر بگویم، یا نگویم، جای من آنجاست باز در روز قیامت بر من ناچیز خرده میگیری که روزی کفرگو بودم در ترازو مینهی بار گناهم را تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم کفهای لبریز از بار گناه من کفه دیگر چه؟ میپرسم خداوندا چیست میزان تو در این سنجش مرموز؟ میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟ خود چه آسانست در آن روز هول انگیز روی در روی تو، از (خود) گفتگو کردن آبرویی را که هر دم میبری از خلق در ترازوی تو نا گه جستجو کردن! در کتابی، یا که خوابی، خود نمیدانم نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم تو به کار داوری مشغول و صد افسوس در ترازویت ریا دیدم، ریا دیدم خشم کن، اما ز فریادم مپرهیزان من که فردا خاک خواهم شد، چه پرهیزی خوب میدانم سر انجامم چه خواهد بود تو گرسنه، من، خدایا، صید ناچیزی تو گرسنه، دوزخ آنجا کام بگشوده مارهای زهرآگین تک درختانش از دم آنها فضاها تیره و مسموم آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش در پس دیوارهایی سخت پا برجا (هاویه) آن آخرین گودال آتشها خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد جسمهای خاکی و بیحاصل ما را کاش هستی را به ما هرگز نمیدادی یا چو دادی، هستی ما هستی ما بود میچشیدم این شراب ارغوانی را نیستی، آن گه، خمار مستی ما بود سالها ما آدمکها بندگان تو با هزاران نغمه ساز تو رقصیدیم عاقبت هم زآتش خشم تو میسوزیم معنی عدل تو را هم خوب فهمیدیم تا تو را ما تیره روزان دادگر خوانیم چهر خود را در حریر مهر پوشاندی از بهشتی ساختی افسانهای مرموز نسیه دادی، نقد عمر از خلق بستاندی گرم از هستی، ز هستیها حذر کردند سالها رخساره بر سجاده ساییدند از تو نامی بر لب و در عالم رویا جامی از می چهرهای زآن حوریان دیدند هم شکستی ساغر (امروزهاشان) را هم به (فرداهایشان) با کینه خندیدی گور خود گشتند وای باران رحمتها قرنها بگذشت و بر آن نباریدی از چه میگویی حرامست این میگلگون؟ در بهشتت جویها از میروان باشد هدیه پرهیزکاران عاقبت آنجا حوریای از حوریان آسمان باشد میفریبی هر نفس ما را به افسونی میکشانی هر زمان ما را به دریایی در سیاهیهای این زندان میافروزی گاه از باغ بهشتت شمع رویایی ما اگر در این جهان بیدر و پیکر خویش را در ساغری سوزان رها کردیم بارالها، باز هم دست تو در کارست از چه میگویی که کاری ناروا کردیم؟ در کنار چشمههای سلسبیل تو ما نمیخواهیم آن خواب طلایی را سایههای سدر و طوبا زآن خوبان باد بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را حافظ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود بر (جویی) بفروخت این باغ بهشتی را من که باشم تا به جامی نگذرم از آن؟ تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را چیست این افسانه رنگین عطرآلود؟ چیست این رویای جادوبار سحرآمیز؟ کیستند این حوریان این خوشههای نور؟ جامه هاشان از حریر نازک پرهیز کوزهها در دست و بر آن ساقهای نرم لرزش موج خیال انگیز دامانها میخرامند از دری بر درگهی آرام سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها آبها پاکیزهتر از قطرههای اشک نهرها بر سبزههای تازه لغزیده میوهها چون دانههای روشن یاقوت گاه چیده، گاه بر هر شاخه ناچیده سبز خطانی سراپا لطف و زیبایی ساقیان بزم و رهزنهای گنج دل حسنشان جاوید و چشمان بهشتیها گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل قصرها، دیوارهاشان مرمر مواج تختها، بر پایه هاشان دانه الماس پردهها چون بالهایی از حریر سبز از فضاها میتراود عطر تند یاس ما در اینجا خاک پای باده و معشوق ناممان میخوارگان رانده رسوا تو در آن دنیا میو معشوق میبخشی مؤمنان بیگناه پارسا خو را آن (گناه) تلخ وسوزانی که در راهش جان ما را شوق وصلی و شتابی بود در بهشتت ناگهان نام دگر بگرفت در بهشتت، بارالها، خود ثوابی بود هر چه داریم از تو داریم، ای که خود گفتی: (مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست هر که را من خواهم او را تیره دل سازم هر که را من برگزینم، پاکدامانست) پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش تا درون غرفههای عاج ره یابیم یا برانی یا بخوانی، میل میل تست ما ز فرمانت خدایا رخ نمیتابیم تو چه هستیای همه هستی ما از تو؟ تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی؟ دیگران در کار گل مشغول و تو در گل میدمی، تا بنده سر گشتهای سازی تو چه هستی، ای همه هستی ما از تو؟ جز یکی سدی به راه جستجوی ما گاه در چنگال خشمت میفشاریمان گاه میآیی و میخندی به روی ما تو چه هستی؟ بنده نام و جلال خویش دیده در آیینه دنیا جمال خویش هر دم این آیینه را گردانده تا بهتر بنگرد در جلوههای بیزوال خویش برق چشمان سرابی، رنگ نیرنگی شیره شبهای شومی، ظلمت گوری شاید آن خفاش پیر خفتهای کز خشم تشنه سرخی خونی، دشمن نوری خود پرستی تو، خدایا، خود پرستی تو کفر میگویم، تو خارم کن، تو خاکم کن با هزاران ننگ آلودی مرا اما گر خدایی - در دلم بنشین و پاکم کن لحظهای بگذر ز ما بگذار خود باشیم بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم بعد از آن یا اشک، یا لبخند، یا فریاد فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم