فروغی بسطامی | دیوان اشعار | تضمینها | شماره ۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای خامه مشک افشان چون نامه نگار آیی این مطلع شاهی را عنوان کتابم کن «ای ساقی خوش منظر مست مینابم کن روی چو مهت بنمای بیهوش و خرابم کن» کیفیت بیداری خون کرد دلم ساقی برخیز و شرابم ده بنشین و به خوابم کن هر وقت که میخواران پیمانه مینوشند از چشم خمارینت سرمست شرابم کن من زهر فراقت را زین پیش نمینوشم صهبای وصالم ده، فارغ ز عذابم کن پیش لب نوشینت تا کی به سؤال آیم گر بوسه نمیبخشی یک باره جوابم کن رخساره نشان دادی بیدین و دلم کردی بگشای خم گیسو بیطاقت و تابم کن خواهی که در این عالم یک عمر کنم شاهی در خیل غلامانت یک روز حسابم کن ترسم که بر خسرو داد از تو برم آخر شیرین دهنا رحمی بر چشم پرآبم کن شه ناصردین کز دل پیر فلکش گوید کز جمله حجابت یک باره خطابم کن صد بار فروغی من با دل بر خود گفتم بنواز دلم باری آن گاه عتابم کن