فروغی بسطامی | دیوان اشعار | تضمینها | شماره ۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بشنوای تازه غزال این غزل تازه شاه تا شود خوشدلی هر دو جهان حاصل تو در ازل چون بسرشتند ملایک گل تو حیف و صد حیف که کردند چو آهن دل تو همه جایی و ندانیم کجاییای دوست هیچ کس پا ننهادهست به سر منزل تو دل عشاق به امید وصال تو خوش است ره ندارند به جایی به جز از محفل تو هر کجا رو کنیای دوست همه مشتاقان هم چو مجنون بدوند از عقب محمل تو دوش پیش دهنت مشکل خود را گفتم گفت کز تنگی حل مینشود مشکل تو عقل در چاره سودای تو بیچاره بماند وقت آن است که دیوانه شود عاقل تو»