فروغی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروغی . [ ف ُ ] (اِخ ) مولانا... از قزوین است . مرد عجیبی است و اجتماع نقیضین عقل و جهل از سخنش پیداست و عجب تر آنکه در عقل و فهم کسی را مساوی و حتی ده یک خودنمیداند. به هندوستان سفری کرده و مبلغی وجه معاش از آنجا با خود آورده و اکنون (یعنی زمان شاه عباس صفوی ) در قزوین دکان جواهرفروشی دارد. اغلب غلامان خود را پشت سر می اندازد و خواجه وار راه میرود. او راست : بیرون خرام مست و برافکن نقاب را سرگرم لطف ساز شهید عتاب را پیشم چو لب بحرف گشودی حیا مکن دستور ده ز بزم خود امشب حجاب را خو با فراق کرده ندارد مذاق وصل راحت الم بود دل پراضطراب را... (از مجمع الخواص صادقی کتابدار ص ٢٨٤). این شاعر با توجه به همزمانی او با مؤلف مجمع الخواص از شعرای اواخر قرن دهم و اوایل قرن یازدهم هجری است .
فروغی . [ ف ُ ] (اِخ ) ابوالحسن ... فرزند محمدحسین ذکاءالملک اصفهانی است . ابوالحسن در سال ١٣٠١ هَ . ق . در تهران متولد شد و پس از تحصیل علوم قدیمه و جدیده به تدریس تاریخ و جغرافیا پرداخت . وی مدتی رئیس دارالمعلمین عالی تهران (دانشسرای عالی ) بود و در زمان او به این مؤسسه رونقی داده شد. از آثار او یکی مثنوی شیدوش و ناهید و دیگر دو رساله موسوم به سرمایه ٔ سعادت و اوراق مشوش است . فروغی در سالهای اخیر چندان به گفتن شعر نمی پرداخت و بیشتر متوجه مطالعات و تألیفات فلسفی بود و مدتی نیز به استادی دانشگاه تهران منصوب شد و عضویت فرهنگستان را نیز به او اعطا کرده بودند. (از تاریخ ادبیات معاصر تألیف رشیدیاسمی صص ٧٩-٨٠). وی در سال ١٣٣٨ هَ . ش . در تهران درگذشت .
فروغی . [ ف ُ ] (اِخ ) ذکاءالملک . محمدحسین . رجوع به فروغی، محمدحسین شود.