فروماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروماندن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب )بی جنبش و حرکت شدن . (یادداشت بخط مؤلف ). برجای ماندن از بیم یا حیرت : همگان بترسیدند و خشک فروماند. (تاریخ بیهقی ). ◄ عاجز گردیدن .(برهان ). بازماندن . نتوانستن . درماندن : چو پیش آرند کردارت به محشر فرومانی چو خر بمیان شِلکا. رودکی . به پیش اندر آورد رستم سپر فروماند کافور پرخاشخر. فردوسی . فروماند از تشنگی کوهزاد همه کام او خشک و لب پر ز باد. فردوسی . سخنوران ز سخن پیش تو فرومانند چنان کسی که به پیمانه خورده باشد بنگ . فرخی . امیر رضی اﷲ عنه از کار فروماند. (تاریخ بیهقی ). بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنک با حسرت و دریغ فرومانده ٔ حسیر. ناصرخسرو. لیکن از خدمت فرومانده ست از آنک رنج بیماریش بر بستر کشید. مسعودسعد. همه عاجز شدندی و از کار فروماندندی . (قصص الانبیاء). امیر سیف الدوله در چاره ٔ این کار و طریق مخلص ومخرج این حادثه فروماند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از آن سکه ٔ رفته رفتم ز جای فروماندم اندر سخن سست رای . نظامی . فروماند دستم ز می خواستن گران گشت پایم ز برخاستن . نظامی . نمیدانم دگر اینجا بناچار چو خر در گل فروماندم بیکبار. عطار. اگر در خواندن فروماند به تفهم معنی کی تواند رسید؟ (کلیله و دمنه ). چه شیرین لب سخنگویی، که عاجز فرومی ماند از وصفت سخنگوی . سعدی . کرم بجای فروماندگان چو بتوانی مروت است نه چندانکه خود فرومانی . سعدی . فروماندم از کشف این ماجرا که حیی جمادی پرستد چرا؟ سعدی . میروی و مژگانت خون خلق میریزد تیز میروی جانا ترسمت فرومانی . حافظ. ◄ معزول شدن . (حاشیه ٔبرهان چ معین ). دوست دیوانی را فراغت دیدار دوستان وقتی بود که از عمل فروماند. (گلستان ). ◄ تحیر. (یادداشت بخط مؤلف ). متحیر گردیدن . (برهان ).سرگردان شدن : فروماند بر جای، وز بهر دل فروشد دو پای دلاور به گل . فردوسی . سیاوش فروماند و پاسخ نداد چنین آمدش بر دل پاک یاد. فردوسی . شگفت و خیره فرومانده ام که چندین عشق به یک دل اندر یارب چگونه گیرد جای ؟ فرخی . هزار حیله فزون کرد و آب دست نداد در آن حدیث فروماند عاجز و حیران . فرخی . عبداﷲبن احمد فرومانده بود اندر حدود سیستان . (تاریخ سیستان ). چو بشنید متحیر فروماند چنانکه سخن نتوانست گفت . (تاریخ بیهقی ). سپهبد فروماند خیره بجای همی گفت ای پاک و برتر خدای . اسدی . آن قوم از رسیدن رکاب او متحیر فرو ماندند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ در شگفت شدن . (یادداشت بخط مؤلف ). تعجب کردن : بخوبی چهر و بپاکی تن فروماند از آن شیرخوار انجمن . اسدی . ◄ بزمین ماندن کار و انجام نیافتن آن : تا این خدمت فرونماند. (تاریخ بیهقی ). اگر رایت عالی قصد هندوستان کند این کارها فروماند. (تاریخ بیهقی ). ◄ باقی ماندن . برجای ماندن : جمله برانداز به استادیی تا تو فرومانی و آزادیی . نظامی . سری بود از مغز و از پی تهی فرومانده بر تن همه فربهی . نظامی . ◄ ملزم شدن . (برهان ). شاهدی برای این معنی یافت نشد.