فرومانده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرومانده . [ ف ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) متحیر. سرگشته . سراسیمه . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ متعجب . درشگفت : از این بستدی چیز و دادی بدان فرومانده از کار او موبدان . فردوسی . ◄ گرفتارشده : از آن رنگ و آن بازوی وفر و چهر فرومانده بد دختر از وی بمهر. اسدی . ◄ عاجز و ناتوان : متواری است و خوار و فرومانده هر جا که هست پاک مسلمانی . ناصرخسرو. گذشته چنان شد که بادی به دشت فرومانده هم زود خواهد گذشت . نظامی . باز ماهان دراوفتاد ز پای چون فروماندگان بماند بجای . نظامی . بر نیکمردی فرستاد کس که صعبم فرومانده، فریادرس . سعدی . فروماندگان را دعایی بکن که مقبول را رد نباشد سخن . سعدی . ◄ مانده . برجای مانده : فرومانده در کنج تاریک جای چه دریابد از جام گیتی نمای ؟ سعدی . رجوع به فروماندن شود.