فرومایه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرومایه . [ ف ُ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) بداصل . (برهان ). آنکه تبار و نسب عالی ندارد. پست . وضیع. مقابل گرانمایه . (یادداشت بخط مؤلف ) : بجای هر گرانمایه فرومایه نشانیده . رودکی . فرومایه ای بود خسرو به نام نه چیز و نه هوش و نه نام و نه کام . فردوسی . تهمتن مر آن رخش را تیز کرد ز خون فرومایه پرهیز کرد. فردوسی . تا همی یابد در دولت شاه بر بداندیش فرومایه ظفر. فرخی . همه شب با دل او بود پیکار که تا کی زین فرومایه کشم بار. فخرالدین اسعد. فزون ز آن ستم نیست بر رادمرد که درد ازفرومایه بایدش خورد. اسدی . فرومایه را دور دار از برت مکن آنکه ننگی شود گوهرت . اسدی . در کشاورز دین پیغمبر این فرومایگان خس و خارند. ناصرخسرو. بفعل نکو جمله عاجز شدند فرومایه دیوان ز پرمایه جم . ناصرخسرو. خدمتکار اگرچه فرومایه باشد از دفع مضرتی خالی نماند. (کلیله و دمنه ). گرانمایگان را درآرد شکست فرومایگان را کند چیره دست . نظامی . چگونه ز دارا نشاندم غرور چه کردم بجای فرومایه فور. نظامی . پسر کآن همه شوکت و پایه دید پدر را بغایت فرومایه دید. سعدی . ندهد هوشمند روشن رای به فرومایه کارهای خطیر. سعدی . مکن با فرومایه مردم نشست چو کردی ز هیبت فروشوی دست . سعدی . - فرومایه وار . رجوع به مدخل فرومایه وار شود. ◄ شخصی که کارهای دنی و سهل کند. ◄ بی هنر. ◄ فقیر. (برهان ). کم مایه . (یادداشت بخط مؤلف ) : من یک فرومایه بودم .اکنون به دولت خداوند پانصد هزار دینار دارم . (نوروزنامه ). ◄ کم ارزش . کم بها : بیت فرومایه ٔ این منزحف قافیه ٔ هرزه ٔ آن شایگان . خاقانی . ◄ ساده وبی تکلف . بدون تشریفات : بفرمود تا برگشادند راه اگرچه فرومایه بد بارگاه . فردوسی . ◄ بی دانش . (برهان ) : از چنین حکایات مردان را عزیمت قوی تر گردد و فرومایگان را درخورد مایه دهد. (تاریخ بیهقی ). ◄ بلایه . بدکاره . (یادداشت بخط مؤلف ).