فروکوبیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروکوبیدن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) فروکوفتن . بر روی چیزی زدن : مار است عدوی تو، سرش خرد فروکوب فرض است فروکوفتن ای خواجه سر مار. فرخی . گرچه موش از آسیا بسیار دارد فایده بی گمان روزی فروکوبد سرش را آسیا. ناصرخسرو. گرد از سر این نمد فروروب پایی بسر نمد فروکوب . نظامی . ◄ نواختن طبل و جز آنرا : طبلها فروکوبند و از جای خویش نجنبند. (فارسنامه ٔابن بلخی ). رجوع به فروکوفتن شود.