فروکوفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروکوفتن . [ ف ُ ت َ] (مص مرکب ) نواختن طبل و کوس و جز آن : فروکوفت بر پیل رویینه خم دمیدند شیپور با گاودم . فردوسی . کوسها فروکوفتند. (تاریخ بیهقی ). حسن تو هرجا که کوس عشق فروکوفت بانگ برآمد که غارت دل و دین است . سعدی . ◄ زدن . کتک زدن : چندانکه ریش و گریبانش به دست جوان افتاد فرا خود کشید و بی محابا فروکوفت . (گلستان ). بدرکردی از بارگه حاجبش فروکوفتندی به ناواجبش . سعدی . ◄ خرد کردن : فروکوفتند آن بتان را به گرز نه شان رنگ ماند و نه فر و نه برز. عنصری . ◄ فرودآوردن بر چیزی : فروکوفت آن گرز برترک اوی تو گویی که آن گرز بد مرگ اوی . فردوسی .