فروگذاشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروگذاشتن . [ ف ُ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) اهمال و تقصیر کردن و ضائع ساختن . (برهان ). ◄ ترک کردن . رها کردن .فروگذاردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : تدبیر آن است که ما این کار را فروگذاریم . (تاریخ بیهقی ). فروگذاری درگاه شهریار جهان فراق جویی از اولیا و از احباب . مسعودسعد. اگرچه از دیرسالها این عادت فروگذاشته بودند... (مجمل التواریخ و القصص ). جمله ٔ کارها فروگذاشت و فرخی را برنشاند و روی به امیر نهاد. (چهارمقاله ). سلطان کار او فروگذاشت و روی به مهم خویش آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). اندیشه کنم که وقت یاری در نیم رهم فروگذاری . نظامی . صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرومگذارش . حافظ. یا بخت من طریق محبت فروگذاشت یا او بشاهراه طریقت گذر نکرد. حافظ. ◄ روان کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : دانیال را هم اندر آن جایگاه دفن کردند و آب بر آن جوی فروگذاشتند. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ آویختن . فروگذاردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : هفت هزار پرده ٔ زربفت فروگذاشتند. (قصص الانبیاء). گر برقعی فرونگذاری بر این جمال در شهر هرکه کشته شود در ضمان توست . سعدی . که برقعی است مرصع به لعل و مروارید فروگذاشته بر روی شاهد جماش . سعدی . ◄ مضایقه کردن . دریغ کردن : در آن ساعت که ما مانیم و هویی ز بخشایش فرومگذار مویی . نظامی . ◄ از یاد بردن . فراموش کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). خذلان . (تاج المصادر بیهقی ) : او قابوس را فروگذاشت و آن مواعید خلاف کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چو در خوبی غریب افتادی ای ماه غریبان را فرومگذار در راه . نظامی . مصلحت دید بازداشتنش روزکی ده فروگذاشتنش . نظامی . ◄ گذرانیدن . طی کردن : تیمار ندارم از زمانه آسانْش ْهمی فروگذارم . ناصرخسرو.