فروگسلیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروگسلیدن . [ ف ُ گ ُ س َ دَ ] (مص مرکب ) فروگسلانیدن . بریدن . جدا کردن . ◄ فروگسستن . از هم جدا شدن . از هم پاشیدن : جان ترنجیده و شکسته دلم گویی از غم همی فروگسلم . رودکی . رجوع به فروگسستن و گسلیدن شود.