فروگشادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروگشادن . [ ف ُ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) بازکردن موی و آنچه بدان ماند. فروهشتن : کمند زلف ز مه عارضان به لهو و طرب فروگشای و همی گیر ماه را به کمند. سوزنی . گردون فروگشاد کمند از میان تیغ ایام برگرفت ره از گردن کمان . ؟ (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). رجوع به فروهشتن شود.