فروگشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروگشتن . [ ف ُ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) غائب شدن . (آنندراج ). ◄ گردش کردن . گشتن : گرد جهان تمام فروگشت و بنگرید او را گزید و کرد بنزدیک او قرار. فرخی . ◄ شکم دادن دیوار و نشست کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : دیوار و دریواس فروگشته تر آمد بیم است که یکباره فروریزد دیوار. رودکی . رجوع به فروریختن شود.