فریاد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریاد کردن . [ ف َرْ ک َ دَ ](مص مرکب ) فریاد کشیدن . فریاد برآوردن : ز تیغ تیز تو فریاد کرد دشمن تو ولیک آنجا سودی نداشت آن فریاد. مسعودسعد. جهان را سوخت از فریاد کردن بزاری دوستان را یاد کردن . نظامی . گهی دل را بنفرین یاد کردی ز دل چون بیدلان فریاد کردی . نظامی . بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس در پای بندی همچو من فریاد میکن در قفس . سعدی . زن بیخرد بر در و بام کوی همی کردفریاد و می گفت شوی . سعدی . گر تضرع کنی وگر فریاد دزد زر بازپس نخواهد داد. سعدی .