فریادخوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریادخوان . [ ف َرْ خوا / خا ] (نف مرکب ) کنایت از دادخواه و مظلوم باشد. (برهان ) : به فریادخوان گفت : فرمان تراست مرا در دل است آنچه در جان تراست . نظامی . تویی یاری رس فریاد هر کس بفریاد من فریادخوان رس . نظامی . نه باران همی آید از آسمان نه برمیرود آه فریادخوان . سعدی . ◄ نالان . در حال زاری . ناله کنان : بزاری روز و شب فریادخوانم چو دیوانه به دشت و که دوانم . فخرالدین اسعد. بربط آبستن تن و نالان دل و مردان به طبع جان بر آن آبستن فریادخوان افشانده اند. خاقانی . ◄ استغاثه کنان . در حال استغاثه و طلب یاری : که ناچار چون درکشد ریسمان برآرد صنم، دست فریادخوان . سعدی . ◄ (ق مرکب ) پر سر و صدا. فریادکنان . در حال فریاد زدن : قضیبی زدندی بر آن استخوان شدندی بر آن کله فریادخوان . نظامی (اقبالنامه ص ١٩١).