فریادخواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریادخواه . [ ف َرْ خواه / خاه ] (نف مرکب ) مستغیث . آنکه داد خواهد. شاکی . عارض . (از یادداشتهای مؤلف ). دادخواه . که عدل و نصفت خواهد : چو بشنید گفتار فریادخواه به درد دل اندر بپیچید شاه . فردوسی . برفتند یکسر بنزدیک شاه غریوان و گریان و فریادخواه . فردوسی . بدو باشد آباد شهر و سپاه همان زیردستان فریادخواه . فردوسی . گه گرفتن بت صدهزار کودک و مرد بدو شدندی فریادخواه و پوزش گر. فرخی . زن و مرد پیش سپهبد براه دویدند گریان و فریادخواه . اسدی . چون غدر کرد حیله نماندم جز آن کز او فریادخواه سوی نبی مصطفی شدم . ناصرخسرو. چو فریاد را در گلو بست راه گلوبسته به مرد فریادخواه . نظامی . به داورداور فریادخواهان به یارب یارب صاحب گناهان . نظامی . شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریادخواهان برآورد دست . سعدی .