فریادرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فریادرس . [ ف َرْ یا رَ / رِ ] (نف مرکب ) دادگر. دادرس . (آنندراج ) (انجمن آرا). دستگیر. یاری کننده . دادرس . (غیاث ) (از یادداشتهای مؤلف ) : نهادند پیمان دو جنگی که کس نباشد در آن جنگ فریادرس . فردوسی . فرستاد نزد برادرْش ْ کس همان نزد دستور فریادرس . فردوسی . زمانه سراسر فریب است و بس نباشد بسختیت فریادرس . فردوسی . همه را زاد به یکدفعه نه پیشی نه پسی نه ورا قابله ای بود نه فریادرسی . منوچهری . بیدادگر نگارا رحمی بکن چو دانی کاندر جهان بجز تو فریادرس ندارم . سیدحسن غزنوی . از دست آنکه داور فریادرس نماند فریاد در مقام مصلی ̍ برآورم . خاقانی . در این زمانه چو فریادرس نمی بینم مرا رسد که رسانم به آسمان فریاد. ظهیر فاریابی . در آن کارها یاور او بود و بس پناهنده را گشت فریادرس . نظامی . ستمدیده را گشت فریادرس به فریاد نامد ز فریاد کس . نظامی . جهاندیده دستور فریادرس گشاد از سر کاردانی نفس . نظامی . فریاد کز غم تو فریادرس ندارم با که نفس برآرم چون همنفس ندارم . عطار. هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد گو، در ایام سلامت به جوانمردی کوش . سعدی . تو هرگز رسیدی به فریاد کس که میخواهی امروز فریادرس ؟ سعدی . - فریادرس آمدن ؛ به فریاد رسیدن . به فریاد دیگران گوش دادن . دادرسی کردن : گریه آبی برخ سوختگان بازآورد ناله فریادرس عاشق مسکین آمد. حافظ.
فریادرس . [ ف َرْ یا رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جلالوند بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان، واقع در ٦٣هزارگزی جنوب کرمانشاه و هشت هزارگزی چنار. ناحیه ای است کوهستانی، سردسیر و دارای ١٦٠ تن سکنه . از رودخانه ٔ دره بادام مشروب میشود. محصولاتش غله و لبنیات است . اهالی به کشاورزی و گله داری گذران میکنند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).